على اكبر سعيدى سيرجانى

مقدمه 3

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى )

عاشق پيشواسازى و قهرمان بازى است ، و قرنها كوشيده است تا همهء تحولات پيچيده و مركب اجتماعى را به فرد مشخصى منسوب دارد و سهم تودهء مردم را ناچيز انگارد يا به كلى به دخمهء فراموشى بسپارد . اگر انقلاب مشروطه حاصل تلقين نكته‌آموزان سفارت انگليس بود ، چرا اين مأموران افسونگر سىساله پيش از آن به فكر نيفتادند ، تا با مسأله‌اى به عنوان واقعهء تنباكو مواجه نشوند ؟ وانگهى حكومتى استعمارى و غارتگر چه نفعى در آزادى و بيدارى يغمازدگان بىخبر مىتواند داشته باشد ؟ اگر اختلاف سليقهء دو پيشواى روحانى منحصرا مايه‌بخش اين تحول عظيم اجتماعى بوده است ، چرا اختلافاتى به مراتب سنگين‌تر و ريشه‌دارتر در سالها و قرنهاى پيش از آن به جنبشى از اين دست يا در اين سطح منجر نگشت ؟ و اگر وجود يكى دو نويسندهء فداكار بلند پرواز و نثار خونشان مايه‌بخش طغيان مردم بود ، چرا پيش از آن در طول قرنها استبداد سياه خونخوار ، جانفشانيهاى بلند انديشگان تعالى طلب به چونين قيامى نينجاميد ؟ و از طرفى ، اگر بخلاف نظر ناباوران ، قيام مشروطه انقلابى بود ملى و مردمى ، و به صورتى دانسته و خواسته از بطن اجتماع جوشيده و مايه گرفته ، چرا عمر حكومت ملت و قانون بدين مايه كوتاه بود ، و شاه غير مسئول مشروطه با يك جهش بر عرش كبريا نشست و فرياد لمن الملكش در چهار سوى جهان پيچيد ، و سرهاى مغرور سركشان ، در آستانهء تخت فرعونيش بر زمين نياز بوسه زد ؟ مگر ملت آزادهء آزادىشناسى را بدين سهولت و سرعت مىتوان اسير پنجهء استبداد كرد ؟ « * » اين پاسخها چنان كه گفتم لا اقل در نظر من قانع‌كننده نمىنمود ، و به همين علت جستجوى خود را ادامه دادم و سرانجام كار كسى كه از خواندن تاريخ‌گريزان بود و به نويسندگان تاريخ بىاعتقاد ، به خواندن و بازخواندن نوشته‌هاى تاريخى كشيد ، بدين آرزو كه در لابلاى آثار متعدد مربوط به مشروطه با زندگى عامهء ملت آشنا شود و به شيوهء تفكر مردم آن روزگار پى برد و ريشهء دردهاى مزمن اجتماعى را بشناسد و بداند چرا خلايق منتظر علمى بودند كه از گريبان افقى پيدا گردد و گلبانگ دعوتى كه از حلقوم عدالت‌طلبى برآيد ، تا يكدل و يك جهت در پىاش افتند و فرياد معدلت‌خواهى خود را به عيوق برسانند . به راستى معاملهء حاكمان مسلط آن روزگار با پانزده كرور مردم داغ رعيتى بر جبين بخت نهاده چگونه بوده است كه خلايق با ظلم خوگرفتهء در استبداد پروريده را از زندگى سير

--> * - مىدانم بسيارى از شما خوانندگان به مرض مزمن بىسوادى اشارت خواهيد كرد ، و به داستان تكرارى گوسفند سعدى كه به همت بزرگى از پنجه گرگ رها شد ، و از اين تمثيلها . اما به خاطر داشته باشيد كه بسيارى از مستبدسازيهاى ساليان بعد ، نتيجهء بىفرهنگى باسوادان ما بود و بس .